من میتونم یه آدم خیلی مطلب مشهور نیلوبلاگ باشم که دارم اینجا برای دل خودم خاطرات معمولی مو مینویسم و هیچ کسم هیچ وقت نمیفهمه که من کی هستم، کجاها رفتم و چیکارا کردم.
امروز به رفیق مشترکمون گفتم که دیگه هیچی از رابطه مون باقی نمونده. اون در جواب گفت عهههه چرا میخواستیم با هم بریم یزد! اوج دغدغه...
و گفت من بعضی وقتا تعصب به خرج میدم. منم ادامه ندادم. مهم نیست واقعا. اما تعصب بخرج دادن میتونه برای بقیه گاهی آزار دهنده باشه اما یه نی نی کوچولوی سی ساله ی لنگ دراز بودن همیشه آزاردهنده س. آره من تعصب دارم رو خیلی چیزا. معنی ش این نیست که گوشم کره و نمی شنوم یا لگدپرونی میکنم جلوی کسایی که با من مخالفن. من مطلب متعصب نیلوبلاگم به این معنی که هر خری از راه برسه نمیتونه روی عقاید من تاثیر بذاره چون من عقایدم رو از تو جوب در نیاوردم. براشون زحمت کشیدم.
بهرحال
اینم یه برگی دیگه از یه دوست بی معرفت دیگه
وقتی فامیل، که از خون خود آدمه از پشت خنجر میزنه دیگه از یه غریبه چه انتظاری میره.
برچسب:
نویسنده: آروین رفیعی