خرید بک لینک

چند وقته خیلی حساس (تر) شدم. نفرتم نسبت به مردها روز به روز بیشتر میشه. داره کار به جایی میرسه که دارم اعتقاداتمو از دست میدم. دارم از دست میرم. منتظر فرصتم که بشینم گریه کنم و برای خودم دلسوزی کنم. از این وضع متنفرم. اما از زندگی و وجودم بیشتر متنفرم. نمی خوام اینجوری باشه. هر جوری تونستم دنبال جواب سوال هام رفتم. دنبال آدم هایی گشتم که مثل من باشن. اما نه کسی مثل من هست و نه جوابی برای سوال هام وجود داره. تو یه لحظه می خوام باشم و نباشم. تو یه لحظه اینقدر افسرده میشم که می خوام خودمو از شدت افسردگی بکشم. بعد با خودم میگم کی گفتم اون دنیا بهتر از اینجاست و اینجوری فکرشو از ذهنم دور میکنم. از خیلی چیزا خجالت میکشم. می دونم یه کاری کردم که خدا بدش اومده ازم. به فلسفه وجودیم شک دارم. به اینکه روح داشته باشم شک دارم. به این که اسلامی که میگن همین لعنتیه که دارن جارش میزنن شک دارم.
بدتر از همه اینکه دارم فکر میکنم چجوری می تونم به اون مردهایی که باعث آزارم میشن آسیب برسونم. به چاقو جیبی فکر کردم ... به لگد و مشت و کتک فکر کردم. ذهنم آروم نمیشینه و همه ش می خواد به یه چیزی یا کسی آسیب بزنه.
از اینکه این حرفا رو بخوام به کسی بگم وحشت دارم. از اینکه همه حرفامو به کسی بزنم و اون مسخره م کنه یا با بهت نگام کنه ... فقط دلم میخواد بتونم برم توی جنگل زندگی کنم و قیافه هیچ کسو نبینم. می دونم اگه اینجا بمونم خیلی زود میمیرم ...


خلاصه دور نشیم ...
این پست تقاضای یاریه. آخرین فریاد هایی که می تونستم بزنم هر چند واقعا از گلوم خارج نشدن. تنها جایی که می تونم حرف بزنم و اولین و آخرین باری که صدامو به گوش کسی میرسونم ... بلکه برای یه نفر مهم باشه! اگه مشاوری میشناسید یا کسی رو میشناسید که آنلاین و نه رو در رو بتونه کمکم کنه و حرفامو بشنوه دریغ نکنید و بهم بگید. ممنونم.

برچسب: نویسنده: آروین رفیعی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

صفحه بندی