خرید بک لینک

همیشه در همه برهه های زمانی دختر بودن سخت بوده است. از زمان قدیم. از وقتی دختر ها را زنده زنده دفن میکردند و حتی قبل تر تا الآن همیشه مرد هایی بودند که با زن ها بجنگند و مبارزه کنند. زور بگویند، کتک بزنند و آن ها را خدمتکار خودشان بدانند.

اما ما زن ها خدمتکار نبودیم. ما زندانی بودیم. ما زندانی محدودیت هایی بودیم که به ما تحمیل کردند. تنها زمانی آزاد بودیم که تنها بودیم و می توانستیم آزادانه ذهنمان را رها کنیم و فکر کنیم به رویاهای دور از دسترسمان.

حالا ظاهر ماجرا فرق میکند. ما چیزهایی داریم که مدیون زنان شجاع و دلیری هستیم که نامشان برای هیچ تاریخ دانی مهم نبوده است.
زن هایی بودند که برای حق رای جنگیدند. زن هایی بودند که برای حق ارث جنگیدند. زن هایی بودند که برای زنده ماندن جنگیدند. ما زن ها همیشه در حال جنگیم. یا با مرد ها میجنگیم یا با خودمان. می جنگیم که آزاد شویم یا می جنگیم که افکارمان را حبس کنیم. همه ما آرزوهایی داریم که اگه زن نبودیم دوست داشتیم برآورده کنیم. جزئیاتش مهم نیست.
خیلی از زن های اطراف شما هستند که وقتی کودک بودند آرزوهای بزرگی داشتند. خیلی هایشان فکر می کردند در این جنگ نابرابر می توانند پیروز شوند و خیلی هایشان هنوز هم امید دارند.

من نمی دانم آینده برایم چگونه رقم خواهد خورد. نمی دانم آیا روزی صاحب دختری می شوم یا نه. قبل تر دلم میخواست دختری داشته باشم اما حالا نمی دانم اگر دختر دار شوم و دخترم از من بپرسد که چرا دنیا اینقدر ناعادلانه است به او چه بگویم. یا نمیدانم وقتی به من نگاه می کند و در دلش می گوید من نمی خواهم مثل مامان آرزو هایم را کنار بگذارم به او ایمان خواهم داشت یا به ظلم پایدار این دنیا. و نمی دانم وقتی بزرگ میشود مرا به عنوان مادری خوب که از آرزوهایش حمایت کرده ام دوست خواهد داشت یا به عنوان مادری بد که از جسم و روحش در برابر همه چیزهایی که به عقلم میرسیده مراقبت کرده ام. در هر حال من هنوز مادر نشده ام. هنوز خیلی چیزها را تجربه نکرده ام و خدا می داند که چقدر دلم می خواهد تجربه شان نکنم. هنوز خیلی جوانم ولی ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه به روزگاری برسم که آرزوهایم را مرده بیابم. من بزدل نیستم. اما خیلی می ترسم از رسیدن آن روز. هر قدمم را با ترس بر میدارم و این خودش دارد ذره ذره مرا آب می کند. من دختری نیستم که آرزوی پسر بودن دارد. من دختری نیستم که سعی می کند مثل پسرها باشد. من می خواهم خودم باشم بدون اینکه از چیزی بترسم. بدون اینکه با خودم فکر کنم مگر دختر ها هم می توانند ؟!

من خیلی چیز ها را نمی دانم. نمی دانم این دیواری ست که خود ما به دور خود کشیده ایم یا مرد ها برای ما ساخته اند. نمی دانم واقعا چه چیزی می خواهم و نمی دانم اینقدر آشفتگی ذهنی طبیعی ست یا نه. نمی دانم اسم این افکار ناشکری ست یا گلایه. من هیچ چیز نمی دانم و اعتراف به این موضوع از همه چیز ترسناک تر است ...


+دارم برای کنکور می خونم. خیلی سخته. ولی مسیر قشنگیه.
++It's a lot harder. Because you are a girl

برچسب: نویسنده: آروین رفیعی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

صفحه بندی